تبليغاتX
>>> دفاع از جهانی شایسته کودکان
 
  دفاع از جهانی شایسته کودکان  
Send Your Comments or Suggestions to me... Just Click here.

 

  ◄ منوی اصلی :
 

صفحه اصلی

بخش کدهای جاوا

بخش هک

پست الکترونيک

ارتباط با مدیر
 


  ◄ لوگوی وبلاگ :
 

:: L O G O ::

 


  ◄ آمارگير :

آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :



  ◄ پخش آهنگ :




 

  ◄ آرشيو وبلاگ :


خرداد 1387

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

خرداد 1385

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384




  ◄ طراح قالب :


:: Fanoose Khial فانوس خيال ::
Fanoose Khial

convert to blogfa by :
Mahdi Karimi


 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

                                                                                                                                       
ali.jpg
32K View Download

 

علي مهين ترابي يكي از 74 كودك زير 18سال اعدامي

علي مهين ترابي نوجواني که در سن 16 سالگي و در طي نزاعي دسته جمعي در مدرسه متهم به قتل همکلاسي خود گشته بود و عليرغم رد اتهام توسط وي و نواقص پروند سرانجام ازسوي شعبه 33 دادگاه عمومي بررسي مجرمان نوجوان درکرج به مجازات اعدام محکوم شده است . پس از تائيد حکم در ديوان عالي کشور و بي نتيجه ماندن تلاش شوراي حل اختلاف ، پس از 5 سال تحمل زندان سرانجام اجراي حکم اعدام اين نوجوان به اجراي احکام زندان رجايي شهر کرج ابلاغ گرديد. هر چند سازمانهاي مدافع حقوق بشري ، اتحاديه اروپا و بالاخص سازمان عفو بين الملل در سال 2007 طي گزارشي مفصل از حکومت جمهوري اسلامي درخواست توقف حکم اعدام اين نوجوان را نموده بودند و عليرغم اينکه ايران کشوري است که عضو «پيمان بين المللي حقوق مدني و سياسي» و «آي. سي. سي .پي. آر» ، است و تعهد کرده است که مجرمين زير سن قانوني را اعدام نکند اما حکومت جمهوري اسلامي که بالاترين آمار اعدام کودکان را در دنيا دارست اکنون حکم اعدام اين نوجوان را در آستانه اجرا قرار داده است.مسلم است توقف حکم اعدام اين نوجوان تلاش بي دريغ مدافعان حقوق بشر و اصحاب رسانه اي را مي طلبد . همچنين در ذيل نامه اي از اين نوجوان اعدامي مورخه آذر ماه سال گذشته جهت تنوير افکار عمومي مي آيد :

پاييز گفت تا چند روز ديگر مي رود.

مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاييز تو هم مي روي .

با انگشت روزها را مي شمارم .

لحظه هاي مرموز به تندي مي گذرند.

لولوي شب مي آيد ، هر شب ...

تو هم مي بيني ؟

اينجا تاريک است .

بوي مدرسه از يادم رفته .

حالا من - علي مهين ترابي ، فرزند محمد رضا متولد سال 1365 - شاگرد درسخوان سال دوم هنرستان در ميان اين جمعيت نام ديگري هم دارم " اعدامي "!هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا که قرار است ديگر هيچ وقت روي خيابان هاي سفيد محله مان را نبينم دلم براي برف بازي حسابي تنگ مي شود.

جويباري از چشم هايم جاري مي شود.

مرگ لالايي مي خواند، صداي خاموشش را مي شنوم .

ضربه هاي قلبم يکي يکي خاموش مي شوند.

لحظه هاي غم انگيز زندگي ام از چهاردهمين روز بهمن سال 81 شروع شد.

در رشته کامپيوتر يک هنرستان غير انتفاعي درس مي خواندم.

شاگرد اول مدرسه بودم . به همين خاطر روياي شرکت در المپياد برايم در حال تحقق بود. اما...

ميلاد و مزدک همکلاسي هايم بودند . آن روز با هم درگير شدند . وقتي فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان کنم . دلم نمي خواست نمره انضباطشان کم شود.

وقتي يکي از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند.

شاگردها به صف وارد کلاس مي شدند.

مزدک فکر کرد به طرفداري از ميلاد وارد دعوا شده بودم . نمي دانست هيچ قصدي نداشته ام .

مزدک گفت : "زنگ آخر بايست کارت دارم ."

اهل دعوا نبودم ، همه اين را مي دانستند . دلم نمي خواست در موردم اين طوري فکر کند . به کلاس رفتم . مي خواستم با مزدک حرف بزنم و برايش بگويم که فقط مي خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدک قبل از اين که حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاي کلاس اورا گرفتند و بي نتيجه به کلاس خودم برگشتم .

زنگ آخر

آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابي شور مي زد. بالاخره زنگ آخر خورد . زنگ آخري که بوي مرگ مي داد.مقابل دم در مدرسه مزدک را ديدم . ميلاد هم با من بود. همان موقع مزدک نزديک شد و درگيري رخ داد. خيلي از بچه هاي مدرسه دورمان بودند . عده اي مي خواستند جدايمان کنند . همهمه بدي بود . نفسم داشت بند مي آمد.حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مي شد . طرفدارهاي من ، ميلاد و مزدک پخش شده بودند . وقتي ياد آن صحنه مي افتم قلبم از جا کنده مي شود . بچه ها از طرف فشارم مي دادند . به عقب کشيده شدم . فشار آن قدر زياد بود که چند قدم عقب تر رفتم . چاقو را از جيبم در آوردم . مي خواستم با نشان دادن چاقو آن ها را بترسانم . مزدک و ميلاد هنوز با هم درگير بودند . ميلاد از پشت سر اورا مورد ضرب و شتم قرارداده بود که ميلاد به طرفم آمد . آن لحظه نفهميدم چه اتفاق افتاد. ناظم آمد . چشم هايم داشت مي سوخت . فضا غبار آلود بود . مرثيه چشمانم تمامي نداشت . نفس نفس مي زدم که ناظم رسيد . با آمدن او بچه ها فراري شدند. بعضي ها مزدک را که به شدت عصباني بود کناري کشيدند . او داشت کاپشنش را درمي آورد و همچنان هم تهديد مي کرد. يک لحظه متوجه شدم پيراهنش خوني است . حالم خراب شد .دنيا دور سرم چرخيد . تمام توانم را در تارهاي صوتي ام حمع کردم و فرياد زدم کدام نامردي اورابا چاقو زده ؟انگاري همه کوچه ها به بن بست مي رسيدند.نزديکي هاي مدرسه فقط يک ماشين در حال حرکت بود . با التماس و گريه خواستم توقف کند .راننده وقتي ديد مزدک خوني است گفت به من ربطي ندارد. مي ترسيد گرفتار شود . گفت :" هر کي زده خودش هم ببردش بيمارستان ."دنيا دور سرم مي چرخيد. گفتم آقا تورا به جان بچه هايتان مارا ببريد . من نزده ام اما مزدک همکلاسي ام است شما اورا برسانيد خودم تا اخرش هستم .راننده ايستاد اما سوارمان نکرد. فکر مي کردم حالش خوب مي شود. سرانجام يکي از دبيرهاي مدرسه آمد و مزدک را به بيمارستان رساند. خودم به دفتر مدرسه رفتم .بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.

پليس در مدرسه

دقايقي بعد مامورهاي پليس آمدند. به کلانتري منتقل شدم . تا به آن روز نمي دانستم کلانتري چه شکلي است . رنگ به صورت نداشتم . انگشت هايم مي لرزيد. دلم آرام نمي گرفت . انگار يخ زده بودم . افسر نگهبان گفت :" مزدک زنده است ." با شيندن اين حرف حالم بهتر شد . گفتم خدارا شکر چون خود مزدک به همه مي گويد که من در اين ماجرا تقصير نداشته ام .

دو روز بعد

ثانيه هاي وحشت به کندي مي گدشتند حقيقت تلخي در راه بود . من و زندان؟

اي کاش هيچ وقت در لحظه هاي مايوس کننده آن روزها اسير نشوي .

باورم نمي شد ، نه ! کابوس بود . بگو هنوز هم دارم کابوس مي بينم ...

بابا آمد . پشت در بازداشتگاه ايستاد. در چشم هايم زل زد . گفت :" بي آبرو ! انتظار هيچ حمايتي از من نداشته باش . آبروي چند ساله مارا به باد فنار دادي . لعنت ...!"مي خواستم فرياد بزنم . صداي بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد . شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه کنم. گفتم : " شما به ملاقات مزدک برويد خودش همه داستان را همان طور که بوده برايتان تعريف مي کند. مزدک به شما و همه آن آدم هاي بيرون مي گويد که من نزده ام .."بابا آه عميقي کشيد و رفت . عمق تلخي نگاهش هنوز جانم را مي سوزاند . بعد ازر فتن بابا به اداره آگاهي منتقل شدم و در آن جا آوار نا باوري بر سرم فروريخت .آه ! مزدک مرده بود.

بيچاره بابا اين را مي دانست به همين خاطر بدون حرفي فقط آه کشيد و رفت . رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براي گرفتن وکيل مدافع مخالفت مي کرد.داشتم از درون مي سوختم . از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاي بسته هيچ نمي ديد. آرام و قرار نداشتم ، تبسمي در لحظه هاي مبهم اين کابوس جا نمي گرفت . هنوز هم صدايي نيست ، جز مرگ ، اين را مي شنوي ؟من هيچ ضربه اي نزده بودم. اما انگا ر پشت شيشه هاي قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم .خانواده مزدک خدابيامرز برخوردي انساني با من داشتند . بابا گفت :" فقط بگو غلط کردم . بگو اشتباه شده . تقاضاي عفو و بخشش کن." . اين ها آدم هاي خوبي هستند، داغ دارند اما تورا مي بخشند مي دانم ."

در دادگاه

بعداز سه جلسه دادگاه قاضي فقط مي پرسيد:" آيا سه ضربه را قبول داري ؟"من که فقط روي بدن مزدک خون ديده بودم مي گفتم نه ! ضربه اي نزده ام اما يک قسمت خون آلود روي بدنش ديدم ..قاضي مي گفت : پس يک ضربه را قبول داري ؟گيج بودم . اصلا ضربه اي نزده بودم اما بايد به کاري انجام نشده اعتراف مي کردم. بارها گفتم اصلا ضربه اي نزده ام و شايد در لحظه اي که اورا هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت کارد قرار گرفته است .

پاييز دارد مي رود . من هم دارم مي روم.

در شعبه تشخيص ديوان عالي ، لايحه دفاعيه وکيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسي هم به آن توجهي نکردند.

پرونده ام براي تاييد نهايي به حوزه رياست قوه قضاييه رفت . در آن جا آيت الله شاهروردي دستور دادند :" با توجه به نظريه مشاورين محترم ، پرونده در يکي از هيات هاي حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود."

حالا روزها مي گذرند . تا به حال اين قدر به مرگ نزديک نشده بودم ؟

زمان زيادي به اجراي حکم باقي نمانده . هنوز آرزوهايم را درست نقاشي نکرده بودم که توفان زد.

در هجوم وحشيانه اين خزان دل کسي به غنچه ها رحم نکرد. ميله هاي زندان را تا بحال ديده اي ؟

تا به امروز درگرداب غوطه خورده اي ؟ نفسم دارد بند مي آيد . پنج سال است که ثانيه ها را به انتظار رهايي مي شمارم .

صدايي در نيمه شب به گوشم مي رسد . وقتي لولوهاي وحشت مي آيند زمزمه اي آرام و نا خودآگاه به قلبم هشدار مي دهد که روزي بي گناهي ام به اثبات مي رسد . زمان زيادي باقي نمانده . برايم دست به دعا ببر . حالا تمام آروزيم اين است که مزدک به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بي گناهي ام بگويد.

به انتظار زمستان مي نشينم .

اگر رها شوم براي پدر و مادر مزدک فرزندي مي کنم .

نجات ، نجات ، نجات.... حالا قبل از رفتن پاي چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مي زنم . صدايم را مي شنوي ؟ جواني ام را مي بيني ؟

" به خدا من بي گناهم . به جواني ام رحم کنيد . همين ."

 

 





چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

كسي،امروز را به كودكان كار تبريك نگفت

به مناسبت روز جهاني كارگر
كسي،امروز را به كودكان كار تبريك نگفت
 

محبوبه  حسين‌زاده‌

 

كسي، امروز را به آنان تبريك نمي‌گويد. كارگرند اما كودك، كارگرند در حالي كه طبق قانون، كار كودكان زير 15 سال غيرقانوني است و همين بهانه‌اي شده تا اين كودكان نه شامل هيچ قانوني شوند و نه از مزاياي تامين اجتماعي برخوردارشوند.

كودك‌اند وكارگر و حتي اگر چشمان‌مان را بر حضورشان ببنديم، باز هم صداي خسته‌شان از انتهاي كارگاه‌ها و خانه‌هاي تاريك به گوش مي‌رسد. به بهانه اين روز، پاي صحبت چندتن از اين كودكان نشستيم تا از كارشان بگويند و از آرزوهايشان.    

مختار، 12ساله است و به قول خودش، دارد مي‌رود به 13سالگي. كلاس پنجم ابتدايي است و چون وقتي براي شركت در كلا‌س‌هاي مدرسه ندارد، به صورت نيمه وقت در يك انجمن، سواد مي‌آموزد.مختار از كارش مي‌گويد:«از ساعت 2بعدازظهر تا 8 شب در يك مغازه خياطي كار مي‌كنم. براي شلوارهاي مردانه، زيگزاگ‌دوزي مي‌كنم و ماهي 60 هزار تومان حقوق مي‌گيرم، يعني هفته‌اي 15 هزار تومان

مختار در هر هفته، 10 هزار تومان ا زحقوقش را براي خرج خانه به پدرش مي‌دهد و هفته‌اي هم پنج هزار تومان نصيب خودش مي‌شود. مي‌گويد:«با اين پول براي خودم لباس و وسايل مدرسه مي‌خرم.»مختار از شش سالگي كار را شروع كرده است آن هم كار در مغازهء پرنده فروشي و بعد از آن بسته‌بندي لباس تا اين كه در سن يازده سالگي، كار خياطي را شروع كرده است.

از آرزوهايش مي‌پرسم. مي‌گويد:«پدرم در يك مغازه كار مي‌كند و بارهاي مشتريان را برايشان حمل مي‌كند. آرزو داشتم مغازهء، مال پدرم بود و مي‌توانستم سركار، روزي 10دقيقه استراحت كنم ولي حالا هرجاكه كار مي‌كنم، نمي‌گذارند استراحت كنم

مختار از آرزوهاي مادرش هم برايم مي‌گويد:«مادرم دوست دارد گلدوز شوم و اين هنر را به خانواده خودم ياد بدهم. مادرم ميگه انشاءالله وقتي داماد شدي، مي‌‌تواني اين هنر را به بچه‌ات هم ياد بدهي. ولي پدرم فقط ميگه صبح‌ها هم  كاركن و سركلاس درس نرو. شبها درس بخون

مختار اما آرزوهاي ديگري هم دارد. آرزو دارد تا وقتي كه زنده است، پدر و مادرش زنده باشند و با خود وي زندگي كنند.

مختار 13ساله مي‌خواهد در سن 20 سالگي ازدوداج كند، با يك زن خوب مسلمان و دو بچه هم داشته باشد كه حتما يكي دختر باشد. وقتي دليلش را مي‌پرسم، مي‌گويد:«چون اگر زنم مرد، دخترم مي‌تواند براي ما غذا درست كند و به كارهاي خانه برسد

روشنا، دختري است 12ساله و بسيار زيبا. روشنا براي دريافت روزي هزار تومان 40  كيلو قند خرد مي‌كند (مي‌شكند.) در برابر نگاه‌هاي متعجب من كه چطور مي‌تواند با دستان ظريف و كوچكش، اين كار را انجام دهد به شانه‌ها و كتف خود دست مي‌كشد و به آرامي مي‌گويد:«دست‌ها، شونه و كمرم هميشه درد مي‌گيره

پدر روشنا با يك چرخ باربري در بازار كار مي‌كند و روشنا همهء درآمدش را كامل به مادرش مي‌دهد. آرزوهاي روشنا اما آرزوهايي است نه براي خودش و مي‌گويد:«براي خودم پول نمي‌خواهم ولي چون مادرم، يك پسر دارد دوست دارم، خانواده‌‌ام اين قدر پول داشته باشند كه برادرم به راحتي درس بخواند و پدرم هم كار نكند، چون سنش خيلي بالا رفته است

روشنا، آرزوي ديگري نيز دارد:«آرزو دارم مادرم يك پسر ديگر هم داشته باشد، چون ما سه خواهر و يك برادر هستيم. مادرم مي‌گويد اگر يك پسر ديگر داشتم، نمي‌گذاشتم شما كار كنيد. تازه وقتي شما ازدواج كرديد، نمي‌خواهم سربار شما باشم

روشنا در حالي كه سرش را پايين انداخته، ادامه مي‌دهد:«براي خودم چيز زيادي نمي‌خواهم، فقط مي‌خوام كه هرچه معلمم ميگه درست و حسابي بفهمم ولي هيچ چيز در مخم فرو نمي‌ره. براي همين هم مي‌خواهم نقاش بشم

روشنا كه از كودكي كاركرده فقط وقتي خيلي خسته مي‌شود از كار بدش مي‌آيد. از او مي‌پرسم:«چه خواسته‌اي از مسوولان داري؟» و روشنا مي‌پرسد:«مسوول يعني پدر و مادر؟» در برابر نگاه‌هاي آرام روشنا و خستگي دستان كوچكش كه هيچ آرزويي هم براي خودش ندارد، چاره‌اي جز سكوت ندارم.

آرزو 15 ساله هم يكي ديگر از كودكان كار است. بسيار كوچك‌تر از سنش به نطر مي‌رسد. از 9 سالگي، كارش را با فروش تخم‌مرغ آب‌پز در خيابان‌هاي شوش و مولوي شروع كرده و بعد از آن آدامس فروشي و حالا هم در خانه به بسته‌بندي لباس و نصب مارك آن مشغول است.

آرزو از ساعت پنج بعدازظهر تا 12 شب در خانه به همين كار مشغول است و ماهي 50 هزارتومان هم درآمد دارد. از روزهايي مي‌پرسم كه آرزو در خيابان كار مي‌كرده مي‌گويد:«خاطره‌هاي بدي از آن روزها دارم. مجبور بودم در خيابان كار كنم ولي مردم كم آدامس مي‌خريدند و من خيلي ناراحت مي‌شدم و بعضي وقت‌ها هم مردم اذيتم مي‌كردند.» از آرزو مي‌پرسم چگونه از خود دفاع مي‌كرده، در حالي كه صورتش از شرم سرخ شده، سرش را پايين مي‌اندازد و مي‌‌گويد:«نمي‌توانستم كاري كنم چون از من بزرگ‌تر بودند و من فقط فحش مي‌دادم.»از آرزوهاي آينده‌اش مي‌پرسم، مي‌گويد:«دوست دارم اصلا كار نكنم و درس بخونم تا وقتي كه شوهر كنم. همش با خودم ميگم ايكاش من هم مثل بعضي از فاميل‌هايمان بيكار بودم و كار نمي‌كردم.»آرزو ادامه مي‌دهد: «خانواده‌ام، به زور مرا شوهر مي‌دهند و من هم نبايد حرفي بزنم ولي مي‌خوام شوهرم نه اين قدر پولدار باشه كه ديگران بگن شوهر فلاني پولداره و نه مثل خودمان باشد، فقير و بي‌پول و كم نيستند امثال مختار، روشنا، آرزو... و كسي امروز را به آنان تبريك نمي‌گويد





دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

اول ماه می روز جهانی کارگر گرامی باد

             ***اول ماه می روز جهانی کارگر گرامی باد***

 

هنوز میلیونها کودک در سراسر جهان مورد شدیدترین اشکال استثمار و سو استفاده های دیگر قرار میگیرند.هنوز جسم و جان میلیونها کودک زیر فشار کاز فزسوده میشوند.فرصت کودکی کردن و رشد بهنجار در قفس کار از بسیلری از کودکان دریغ میشود.واین باید مایه شرمساری جامعه بشری باشد.

جمعیت تلاش برای جهانی شایسته کودکان ضمن تبریک روز جهانی کارگر از همه کارگران فعال و انسان دوست میخواهد که لغوه کار کودک را در فهرست خواستهای اساسی خود قرار دهند.

     

         روابط عمومی جمعیت تلاش برای جهانی شایسته کودکان 





یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

انشاء جمعی از کودکان کار و خیابان

انشاء جمعی از کودکان کار و خیابان

 

به امید روزی که هیچ مرزی نباشد سلام امید وارم حال شما خوب باشد و همانند ما کودکان افغانی غمگین و ناراحت نباشید و یا شاید اصلا برای شما مهم نیست که چرا غمگین هستیم شما قانونی گذاشته اید که بچه های افغانی را در مدرسه های ایرانی و حتی مدرسه های خودگردان افغانی درس نخوانند و به خانواده های ما فشار زیادی وارد میکنید تا ما ازکشور شما برویم  چرا نمیتوانیم درس بخوانیم چرا شمانمیگذارید ما در ایران زندگی کنیم ما از شما میخواهیم که حق مارا از بزرگان جداکنید ما کودک هستیم و همه کودکان دنیا حق دارند تحصیل کنند و درس بخوانند تا به جائی برسند درست است که ما کارت نداریم اما ما گناهی انجام ندادیم یا نکردیم برای چه افغانی ها وقتی به خیابان میروند با ترس و قایمکی به خانه هایشان برگردند مگر افغانی ها ادم یا انسان نیستند پس حق افغانی هاست که درس بخوانند و با خیال راحت از خیابان بگذرند شما نباید از ما کودکان افغانی مثل کودکان ایرانی پول،کارت،یا هرچیز دیگری بخواهید چون ما این چیزهارا نداریم چون ما مهاجر و جنگ زده هستیم ما دوست داریم درس بخوانیم که به یک جایی برسیم و به کشور ایران و افغانستان خدمت کنیم ایا شما دوست دارید که ما بیسواد بمانیم،تا شب برادر هایمان کارکنند تا هزار تومان پول در بیاورند ؛ ایا شما دوست دارید به شما اهمیت داده نشود ، چون به ما کودکان افغانی اهمیت نمیدهید ایا دوست دارید بچه های شما درس نخوانند و تاشب در خیابان سرگردان یاشند،اگر کودکان شما مثل ما اواره بودند شما چه میکردید؟ اقای وزیر اموزش و پرورش مگر شما درس نخوانده اید نمی بینید درس چقدر خوب است چرا نمیگذارید ما درس بخوانیم گناه ما چیست که کشورمان اباد نیست اگر ما به افغانستان برویم  در زمستان از سرما و گرسنگی می میریم،گناه ما چیست...؟ گناه ما چیست که بزرگتر های ما ازکشور خود به کشور شما امده اند؟ البته انها هم گناهی ندارند توی کشورشان بدبختی بود اگر به ایران نیامده بودند شاید الان ما اینجا نبودیم زیره گلوله و قحطی بودیم خود شما مارا به اینجا راه دادید بازحمت پدر ما روی ساختمان های شما کار میکند و مادر ما درخانه برای مردم شما سبزی پاک میکند،قند خورد میکند با این همه به ما میگویند افغانی این پولی که ما دراینجا بدست می اوریم در افغانستان هیچ ارزشی ندارد چطور برگردیم ؟ ما از شما میپرسیم از دولت ایران،یونیسف،افغانستان،امریکا و طالبان که مارا از کشور خود اواره کرده درست است که ما مهاجر هستیم ولی اگر افغانستان خوب بود که ما در اینجا نمی ماندیم حالا شما نباید از ما بچه ها استفاده کنید تا بزرگتر هارا بیرون کنید ما کودکان حق داریم درس بخوانیم تا جای مناسب برای زندگی و غذای مناسب داشته باشیم چون همه کودکان دنیا حق دارند حمه امکانات را داشته باشند و ما که کودک جنگ و مهاجر هستیم باید کشور ها و سازمان ها به ما کمک کنند.

در اخر از دولت ایران میخواهیم که به ما کودکان افغانی اجازه درس خواندن بدهد جمعی از کودکان مهاجر افغانستان

                         

 

                                            جمعیت تلاش برای جهانی شایسته کودکان

                                                           

                                                      1386

 

 

 

                                              www.ngokodakan.blogfa.com                                       





شنبه هشتم اردیبهشت 1386

1may روز جهانی کارگر

1may روز جهانی کارگر

و فراخوان "جمعیت دفاع" از کارگران ایران و جهان

 

اول ماه مه (11اردیبهشت) روز اعتراض انسان هائی است فارغ از رنگ،ملیت،قومیت،و مذهب ،با پرچم اتحاد

کارگران جهان اتحادی علیه بیکاری،تورم،ساعت کار،گرسنگی،شکاف طبقاتی،زندگی پرحسرت خانواده در یک کلام مصائب طبقه کارگر و ایجاد دنیای بهتر.

"تقریبا" از یک قرن پیش که این روز بنایش گذاشته شده،کارگران خواسته های بسیاری را با زور به حاکمان قوانین کارگری تحمیل نمودند.اما همچنان فاجعه زندگی سیاه،بر انسان جهان امروز سنگینی میکند؛استثمار، بردگی ،

تبعیض،جنگ،اعتیاد،افسردگی،سلطه بی حقوقی و ...

کار کودک،استثمار وحشیانه و لغو آن سابقه طولانی در مبارزات کارگران داشته و مهمترین آن اعتصابات زنان کارگر امریکاست در سال 1857 که علاوه بر کار برابر و دستمزد برابر برای زنان؛لغو"کار کودک" در متن قانون است. اما همچنان در بخش اعظمی از جهان کار کودک جزء جدایی نا پذیر استثمار نیروی کار محسوب میگردد.

جنگ،مهاجرت،ارزان بودن نیروی کار،از دست دادن سرپرست خانواده،بحران و بیکاری اولین قربانیانش کودکان هستند.طبق  امار رسمی بیش از 260 میلیون کودک کار*در جهان است که تنها در عرصه تجارت انسان در امدی معادل 32بیلیون دلار**نیسب سرمایه داران در سطح جهان میکند که 13 تا 14 بیلیون آن به "تجارت کودک" اختصاص دارد.

کار کودک قاچاق محسوب می شود و غیر متشکل و غیر معترض ترین بخش کارگران است؛بی حقوقی مطلق،تحقیر کلامی،دستمزد ناچیز،عدم ثبات شغلی،تعدی و تجاوز مداوم از جانب کارفرما.

تعهد به در آمد خانواده برای کودک کار از روی میل یا اجبار اورا از ابتدایی ترین نیازها در زمینه بقاء،سلامت،

تغذیه،آموزش ،مشارکت،محافظت در برابر آسیب،استثمار و تبعیض محروم میسازد.او بدلیل کودک بودن قادر به دفاع از خود نیست."حق" همیشه گرفتنی است اما کودک باید آنرا داشته باشد.

آنچه به کودکان کار و خیابان،از جانب افکار حاکم به جامعه داده می شود؛"صدقه" و انواع بذل و بخششی تحت عنوان "خیریه" است.در واقع با "خیریه" وجود آنها را،در جامعه به رسمیت می شناسند؛اما نه برای حذف کار کودک بلکه عملا" در جهت حفظ نیروی کار و تداوم کار کودک.

با وجود جنبش عظیم لغو کار کودک در ایران،بجز چند NGO هیچ اعتراضی متشکل و ثمر بخشی از جانب اقشار و طبفات برای لغوکار کودک انجام نگرفته و به پدیده ی کودک کار از روی عادت نگریسته میشود.در بهترین حالت حل انرا نه نتیخه تلاش و اعتراض،بلکه حواله دادن به حل بقیه ی معضلات و مصائب اجتماعی می دانند که حاصلش تداوم و ازدیاد هر روزه ی کار کودک است.

بنابراین کارگران ایران باید سنت دیرپای طبقه کارگران جهان را پاس دارد و در عرصه مبارزات جاری،قطع نامه های آن و به ویژه ایجاد تشکل،جایگاه مهمی برای لغو کار کودک و تضمین حقوق کودکان را مد نظر داشته باشند.

تجربه کار و فشار های دوران کودکی اکسر کارگران ایران و آسیب های جبران ناپزیر آن و روح و جسمشان، توان این مبارزه را تضمین و پیگیری و به ثمر نشاندنش را حتمی می سازد.

 

      11اردیبهشت و اعتراظات کارگری نباید اجازه دهد هیچ کودکی به کار کشیده شود

                "جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان"

                                                           1386  

تامین اجتماعی کودک و پرداخت بیمه بیکاری بدون قید و شرط به خانواده او یک شرط عملی مهم برای لغو کار کودک است.

*:"وضعیت کودکان جهان".از انتشارات یونیسف

**:تجارت انسان سومین در بعد جهانی پس از مواد مخدر و اسلحه است





پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386

47 درصد دختران فراری تحت آزار فیزیکی قرار می گیرند 
عكس ها هم پيوست است .
 معاون دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی با استناد به اینکه 40 درصد دختران فراری پذیرش شده در مراکز، اختلالات عصبی و شخصیتی داشته اند، گفت؛ استان قم با 53/21 نفر بیشترین نرخ فرار از منزل و سمنان با 14/18 نفر و تهران با 55/17 نفر در رتبه های بعدی فرار دختران از منزل قرار دارند.
دکتر رضایی فر در گفت وگو با ایسنا با اشاره به اینکه مطالعه روی 120 دختر فراری نشان داده است که 53 درصد آنها دارای پدر معتاد بوده و 47 درصد مورد آزار فیزیکی قرار گرفته اند، افزود؛ همچنین 53 درصد پدران و 63 درصد مادران این دختران بیسواد و 20 درصد نیز فرزندان طلاق بودند.
وی با استناد به مطالعه دیگر سازمان بهزیستی روی 175 دختر فراری، اظهار کرد؛ نتایج این مطالعه نیز حاکی است که اغلب دختران مورد بررسی تحصیلات زیردیپلم و سن کمتر از 18 سال و نیمی از آنها سابقه بیش از یکبار فرار داشتند و بیش از نیمی نیز فاقد هرگونه سابقه محکومیت قضائی بوده اند.
معاون دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی، تماس با خط تلفن اورژانس اجتماعی «123» را از دیگر راه های جذب و شناسایی دختران فراری بیان کرد و با اشاره به آمار دختران فراری پذیرش شده، گفت؛ از ابتدای سال تا کنون یکهزار و 571 دختر فراری در مراکز پذیرش شدند و استان های تهران، خراسان رضوی، خوزستان، فارس و اصفهان به ترتیب دارای بالاترین میزان پذیرش دختران فراری بوده اند.
وی آمار دختران فراری جمع آوری شده از سوی نیروی انتظامی در شش ماهه اول سال جاری را 797 نفر اعلام و بیان کرد؛ نیروی انتظامی در سال های 80 تا 82 به طور میانگین سالانه دو هزار و 500 نفر را جمع آوری کرده از این بین بیشترین آمار به ترتیب مربوط به استان های تهران، خراسان رضوی، فارس، گیلان، قم، اصفهان و خوزستان است. رضایی فر با استناد به اینکه بر اساس برآورد نیروی انتظامی نرخ فرار از منزل در سال 83، 10 نفر در هر 100هزار نفر است، ادامه داد؛ استان های سیستان و بلوچستان با نرخ 37/0 نفر، لرستان با 97/1 نفر و ایلام با 25/2 نفر به تناسب جمعیت، کمترین نرخ فرار از منزل در کشور را داشته اند.
وی با بیان اینکه دختران فراری شناسایی شده توسط نیروی انتظامی در پارک ها و سایر محیط های شهری در صورت داشتن خانواده، ارجاع داده می شوند، افزود؛ اگر این دختران مرتکب جرم شده و کمتر از 18 سال سن داشته باشد، به کانون اصلاح و تربیت یا زندان و در غیر این صورت به مراکز مداخله در بحران اجتماعی سازمان بهزیستی فرستاده می شوند.






پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386




کمتر از ده روز به نوروز باستاني مانده. پشت چراغ قرمز، هر روز پسرکي خسته، پارچه بدست مي خواهد تا شايد غبار زيستن بر بستر تاريخي ناکام را از پيش چشمان تو بزدايد. قدش هنوز به سقف اتومبيل هم نمي رسد و آن سو تر دخترکي ژوليده که در ميان همهمه مردي سراپا قرمز با کلاه بوقي و صورت ذغالي، "حاجي فيروز"، اصرار دارد فال حافظش را ميزبان شوم تا شايد تفالي در روز فردا... چراغ، سبز مي‌شود، اتومبيل پشتي بوق ممتد مي‌زند، دست دخترک هنوز در ماشين است با ورقه هاي فال... آن طرفتر برجهاي الهيه است. متري چهار تا شش ميليون تومان. بستگي به شماره طبقه دارد. پنت هاوس هايشان هم جاهاي بدي نيستند!...

"
کودکان کار و خيابان"، کودکان کارگر، که رنج را بس زودتر لمس کرده اند و تا به خود جنبيده کودکي کردن از کفشان رفته است.


سقوط از ساختمان جان کودک کار را گرفت... 15 کودک کار در کارگاه هاي کفاشي فلج شدند... کودکان 5 ساله کارگران آجرپزي ها... بيماري هاي تنفسي ارمغان کارگاه هاي قالي بافي... دختران عليل، پسران عليل...

اين، تنها نمونه هايي کوچک است از انبوه سياهه تيترهاي هر روزه رسانه هاي مکتوب، ديداري و شنيداري کشور پيرامون "کودکان کار و خيابان".

گفته مي شود که در سلسله مراتب کار و نيروي مولد که تعيين کننده شيوه زندگي در جوامع بشري است، يکم مردان، دوم زنان کارگر و در نهايت کودکان قرار گرفته اند. خشونت، رابطه هاي مبتني بر سلطه و تحميل کار اضافه توسط کارگران بزرگسال، تنها بخشي از روند زندگي "کودکان کار" محسوب مي شوند.

بچه هاي اعماق
واکس زني، شيشه پاک کني، فال فروشي، پلاستيک فروشي، بادکنک فروشي، آدامس فروشي، روزنامه فروشي، جمع آوري نان خشک، دعا فروشي، کوره هاي آجرپزي، بلور سازي و شيشه گري... از جمله کارهايي هستند که توسط کودکان کارو خيابان و "بچه هاي اعماق" در ايران انجام مي شود.

کار در غبار قالي بافي، نفس کشيدن را از آن ريه هاي کوچک سلب کرده است، کار با استنشاق مواد شيميايي کفاشي، فلجي را براي کودک نحيف به ارمغان آورده و کار در نجاري، مکانيکي، فيلتر سازي، خياطي، کوره پزي، دستان پر پينه اي را بر جاي گذاشته که تو گويي هر شيار آن به هزار سالگان مي ماند.

در تارنماي انجمن حمايت از کودکان کار، منظور از کار کودک آن نوع کاري عنوان شده است که مانع تحصيل و برخورداري از سير امکانات اوليه رشد فردي و اجتماعي او شود. نوعي از کار که غالبا با بهره کشي همراه است. کودکان کار شامل کودکاني هستند که پيش از رسيدن به سن قانوني کار، ناگزير وارد بازار کار شده و درآمد خانواده وابسته به کار آنان است.

به گواه کارشناسان، کار زودرس، مانع رشد طبيعي در عرصه اجتماعي، رواني و حتي جسماني آنها و باعث محروميت کودک از آموزش، بازي و زندگي معمول به اقتضاي سن او مي شود.

با اين حال، کارشناسان خاطر نشان مي کنند که شرکت کودکان و نوجوانان در فعاليتهايي که بر سلامت يا رشد شخصيتي يا بر تحصيل کودک تأثير منفي نمي گذارد، به طور کلي مثبت تلقي مي شود. اين فعاليتها به کودک مهارت نگرش و تجربه مي دهد تا خود را به عنوان يک فرد فعال و مفيد در اجتماع و در بزرگسالي آماده کنند. اما وضعيت آنچه به "کودکان کار" در جهان و کشور ما مشهور شده است، حکايتي است ديگر.

کودکان کار به روايت آمار
بنا بر آمار موجود، در حال حاضر، اشکال مختلفي از کار کودک درا يران و جهان وجود دارد و اين در حالي است که علاوه بر کار کودکان در کارگاهها، منازل، مزارع و بنادر که از ديرباز وجود داشته اشکال کارهاي خياباني نيز به اين سياهه افزوده شده و حتي در سطحي پست تر سوء استفاده از کودکان در کارهاي سياه، مواد مخدر، انواع قاچاق، بهره کشي جنسي و... مرسوم است.

"
کودک کار" به کودک زير 18 سال اطلاق مي شود که در خيابان يا کارگاه ها کار مي کند و بعضا نسبت به خانواده نيز احساس تعلق دارد. در حال حاضر 352 ميليون کودک کمتر از 18 سال در سراسر دنيا کار مي کنند، 246 ميليون کارگر هستند، 175 ميليون اشکال اجباري مخاطره آميز به شيوه استثماري به کار گرفته مي شوند، 8 ميليون و 400 هزار کودک نيز به بردگي گرفته شده يا به کار قاچاق اشتغال دارند.

بنا بر آمارهاي موجود، سالانه يک ميليون و 200 هزار کودک قاچاق مي شوند، 300 هزار کودک تحت استخدام اجباري نيروي هاي نظامي قرار داشته و مجبور به خدمت رساني به هنگام تنش هاي نظامي هستند بيش از 600 هزار کودک در سطح جهان به فعاليت هاي غير قانوني مشغولند. بر اساس گزارش يونيسف، از هر دو کودک در جهان يک کودک مجبور به کار اجباري تحت فشار است.

در کنار اين آمارها، کاري اگه نماينده صندوق کودکان سازمان ملل متحد در ايران با مطرح کردن اين سوال که "ايران درآمد متوسط دارد اما چرا همگان نمي توانند از اين ثروت استفاده کنند؟ نسبت به وضعيت موجود کار کودکان در ايران به شدت اعتراض مي کند. بر مبناي اطلاعات سازمان مديريت و برنامه ريزي در سه سال پيش 380 هزار کودک 10 تا 14 ساله در سراسر کشور کار ثابت دارند، 370 هزار کودک 10 تا 14 ساله کار فصلي مي کنند و بيش از 700 هزار کودک رسماً کار مي کنند.

بر اساس آمار، در دنيا 352 ميليون کودک و نوجوان در سنين 5 تا 17 سال کار مي کنند.

بنا بر آمارهاي رسمي، 58 درصد از کودکان کار غير خياباني از خدمات حمايتي و اجتماعي نهادهاي دولتي وغير دولتي برخوردارند و بر اساس بررسيهايي که در سال 82 در منطقه شوش از کودکان خياباني و کار صورت گرفته، 60 درصد از اين کودکان بر اثر از هم گسيختگي خانواده ها مجبور به کار در خيابان شده اند. اين آمارهاي غير رسمي مي گويند که 36 درصداز کودکان اين منطقه سيگار مصرف مي کنند در حاليکه آمارهاي رسمي کودکان معتاد به مواد مخدر را تنها 2 درصد عنوان مي کنند.

گفته مي شود که طبق آخرين آمار، در خصوص کودکان خياباني و کار، تعداد آنها بين 200 تا يک ميليون و 200 هزار کودک تخمين زده مي شود.

مواد قانوني
اين در حالي است که ماده 79 قانون کار جمهوري اسلامي، به کار گماردن افراد کمتر از 15 سال را ممنوع کرده و در سال 1369 هم صراحتاً تاکيد شده که به کار گماردن افراد کمتر از 18 سال تمام ممنوع است. ماده 80 قانون کار، کارگر بين 15 تا 18 سال را نوجوان ناميده که براي کار کردن بايد از سوي سازمان تامين اجتماعي مورد آزمايش قرار بگيرد. ماده 81 چگونگي آزمايش را نيز که بايد دست کم سالي يکبار تجديد شود تعيين کرده که پزشک متناسب با نوع کار با توانايي کارگر بايد اظهار نظر کند.

ماده 82 ساعت کار را نيم ساعت کمتر از ساعت کار معمولي اعلام کرده است و ماده 83 ارجاع هر نوع کار اضافي انجام کار در شب، ارجاع کارهاي سخت