ساعت 5 صبحه پسرک با لگد پدرش از خواب بلند میشه چشمامشو میمالونه بدنش به قدری کوفته ست که نمیتونه حتی کش و قوس بیاد خواهرش از دیشب تا حالا خونه نیومده هنوز نمیدونه که اون چی کار میکنه...
لباسش رو می پوشه و با پدرش میره بیرون سوز سرد زمستون به جای دست پدر صورتش رو نوازش میکنه دلش از غصه داره میترکه دوست داره داد بزنه و پاش رو به زمین بکوبه
اما افسوس که با این کارا یه کشیده جانانه از پدر میخوره از جلوی در کله پزی که رد میشه دلش ضعف میزنه هنوز هیچکسی اونجا نیست میخواد بره و از شاگرد رستوران خواهش کنه تا به اونم یه خورده غذا بده ولی غروروش نمیذاره...اه لعنت به این غرور لعنت به این پول...
پدر این طرف و او آنطرف چهار راه می ایسته دستاش یخ زده نوک بینی اش عین دلقک ها شده کم کم داره هوا روشن میشه و خیابونا شلوغ
هر ماشینی که تمیز تر و شیکتررو اول انتخاب میکنه "آقا آدامس نمیخوای؟" "خانوم گل دارم گل بیا عین خودت خوش تیپ"
زن لبخندی میزنه شیشه ماشین رو کمی میاره پایین پسرک دلش میلرزه منتظره زن پول رو از کیفش دربیاره و یه دسته گل بخره
زن سیگارش رو می اندازه از شیشه بیرون و میره
پسرک با نگاهش ماشین رو تعقیب میکنه....هنوز آس و پاسه حسرت یه ماشین و یه تفنگ به دلش مونده حسرت یه بوسه از مادرش و یه لبخند از پدر لعنت به این زندگی...