تبليغاتX
>>> دفاع از جهانی شایسته کودکان
 
  دفاع از جهانی شایسته کودکان  
Send Your Comments or Suggestions to me... Just Click here.

 

  ◄ منوی اصلی :
 

صفحه اصلی

بخش کدهای جاوا

بخش هک

پست الکترونيک

ارتباط با مدیر
 


  ◄ لوگوی وبلاگ :
 

:: L O G O ::

 


  ◄ آمارگير :

آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :



  ◄ پخش آهنگ :




 

  ◄ آرشيو وبلاگ :


مهر 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

مهر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

خرداد 1385

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384




  ◄ طراح قالب :


:: Fanoose Khial فانوس خيال ::
Fanoose Khial

convert to blogfa by :
Mahdi Karimi


 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

كسي،امروز را به كودكان كار تبريك نگفت

به مناسبت روز جهاني كارگر
كسي،امروز را به كودكان كار تبريك نگفت
 

محبوبه  حسين‌زاده‌

 

كسي، امروز را به آنان تبريك نمي‌گويد. كارگرند اما كودك، كارگرند در حالي كه طبق قانون، كار كودكان زير 15 سال غيرقانوني است و همين بهانه‌اي شده تا اين كودكان نه شامل هيچ قانوني شوند و نه از مزاياي تامين اجتماعي برخوردارشوند.

كودك‌اند وكارگر و حتي اگر چشمان‌مان را بر حضورشان ببنديم، باز هم صداي خسته‌شان از انتهاي كارگاه‌ها و خانه‌هاي تاريك به گوش مي‌رسد. به بهانه اين روز، پاي صحبت چندتن از اين كودكان نشستيم تا از كارشان بگويند و از آرزوهايشان.    

مختار، 12ساله است و به قول خودش، دارد مي‌رود به 13سالگي. كلاس پنجم ابتدايي است و چون وقتي براي شركت در كلا‌س‌هاي مدرسه ندارد، به صورت نيمه وقت در يك انجمن، سواد مي‌آموزد.مختار از كارش مي‌گويد:«از ساعت 2بعدازظهر تا 8 شب در يك مغازه خياطي كار مي‌كنم. براي شلوارهاي مردانه، زيگزاگ‌دوزي مي‌كنم و ماهي 60 هزار تومان حقوق مي‌گيرم، يعني هفته‌اي 15 هزار تومان

مختار در هر هفته، 10 هزار تومان ا زحقوقش را براي خرج خانه به پدرش مي‌دهد و هفته‌اي هم پنج هزار تومان نصيب خودش مي‌شود. مي‌گويد:«با اين پول براي خودم لباس و وسايل مدرسه مي‌خرم.»مختار از شش سالگي كار را شروع كرده است آن هم كار در مغازهء پرنده فروشي و بعد از آن بسته‌بندي لباس تا اين كه در سن يازده سالگي، كار خياطي را شروع كرده است.

از آرزوهايش مي‌پرسم. مي‌گويد:«پدرم در يك مغازه كار مي‌كند و بارهاي مشتريان را برايشان حمل مي‌كند. آرزو داشتم مغازهء، مال پدرم بود و مي‌توانستم سركار، روزي 10دقيقه استراحت كنم ولي حالا هرجاكه كار مي‌كنم، نمي‌گذارند استراحت كنم

مختار از آرزوهاي مادرش هم برايم مي‌گويد:«مادرم دوست دارد گلدوز شوم و اين هنر را به خانواده خودم ياد بدهم. مادرم ميگه انشاءالله وقتي داماد شدي، مي‌‌تواني اين هنر را به بچه‌ات هم ياد بدهي. ولي پدرم فقط ميگه صبح‌ها هم  كاركن و سركلاس درس نرو. شبها درس بخون

مختار اما آرزوهاي ديگري هم دارد. آرزو دارد تا وقتي كه زنده است، پدر و مادرش زنده باشند و با خود وي زندگي كنند.

مختار 13ساله مي‌خواهد در سن 20 سالگي ازدوداج كند، با يك زن خوب مسلمان و دو بچه هم داشته باشد كه حتما يكي دختر باشد. وقتي دليلش را مي‌پرسم، مي‌گويد:«چون اگر زنم مرد، دخترم مي‌تواند براي ما غذا درست كند و به كارهاي خانه برسد

روشنا، دختري است 12ساله و بسيار زيبا. روشنا براي دريافت روزي هزار تومان 40  كيلو قند خرد مي‌كند (مي‌شكند.) در برابر نگاه‌هاي متعجب من كه چطور مي‌تواند با دستان ظريف و كوچكش، اين كار را انجام دهد به شانه‌ها و كتف خود دست مي‌كشد و به آرامي مي‌گويد:«دست‌ها، شونه و كمرم هميشه درد مي‌گيره

پدر روشنا با يك چرخ باربري در بازار كار مي‌كند و روشنا همهء درآمدش را كامل به مادرش مي‌دهد. آرزوهاي روشنا اما آرزوهايي است نه براي خودش و مي‌گويد:«براي خودم پول نمي‌خواهم ولي چون مادرم، يك پسر دارد دوست دارم، خانواده‌‌ام اين قدر پول داشته باشند كه برادرم به راحتي درس بخواند و پدرم هم كار نكند، چون سنش خيلي بالا رفته است

روشنا، آرزوي ديگري نيز دارد:«آرزو دارم مادرم يك پسر ديگر هم داشته باشد، چون ما سه خواهر و يك برادر هستيم. مادرم مي‌گويد اگر يك پسر ديگر داشتم، نمي‌گذاشتم شما كار كنيد. تازه وقتي شما ازدواج كرديد، نمي‌خواهم سربار شما باشم

روشنا در حالي كه سرش را پايين انداخته، ادامه مي‌دهد:«براي خودم چيز زيادي نمي‌خواهم، فقط مي‌خوام كه هرچه معلمم ميگه درست و حسابي بفهمم ولي هيچ چيز در مخم فرو نمي‌ره. براي همين هم مي‌خواهم نقاش بشم

روشنا كه از كودكي كاركرده فقط وقتي خيلي خسته مي‌شود از كار بدش مي‌آيد. از او مي‌پرسم:«چه خواسته‌اي از مسوولان داري؟» و روشنا مي‌پرسد:«مسوول يعني پدر و مادر؟» در برابر نگاه‌هاي آرام روشنا و خستگي دستان كوچكش كه هيچ آرزويي هم براي خودش ندارد، چاره‌اي جز سكوت ندارم.

آرزو 15 ساله هم يكي ديگر از كودكان كار است. بسيار كوچك‌تر از سنش به نطر مي‌رسد. از 9 سالگي، كارش را با فروش تخم‌مرغ آب‌پز در خيابان‌هاي شوش و مولوي شروع كرده و بعد از آن آدامس فروشي و حالا هم در خانه به بسته‌بندي لباس و نصب مارك آن مشغول است.

آرزو از ساعت پنج بعدازظهر تا 12 شب در خانه به همين كار مشغول است و ماهي 50 هزارتومان هم درآمد دارد. از روزهايي مي‌پرسم كه آرزو در خيابان كار مي‌كرده مي‌گويد:«خاطره‌هاي بدي از آن روزها دارم. مجبور بودم در خيابان كار كنم ولي مردم كم آدامس مي‌خريدند و من خيلي ناراحت مي‌شدم و بعضي وقت‌ها هم مردم اذيتم مي‌كردند.» از آرزو مي‌پرسم چگونه از خود دفاع مي‌كرده، در حالي كه صورتش از شرم سرخ شده، سرش را پايين مي‌اندازد و مي‌‌گويد:«نمي‌توانستم كاري كنم چون از من بزرگ‌تر بودند و من فقط فحش مي‌دادم.»از آرزوهاي آينده‌اش مي‌پرسم، مي‌گويد:«دوست دارم اصلا كار نكنم و درس بخونم تا وقتي كه شوهر كنم. همش با خودم ميگم ايكاش من هم مثل بعضي از فاميل‌هايمان بيكار بودم و كار نمي‌كردم.»آرزو ادامه مي‌دهد: «خانواده‌ام، به زور مرا شوهر مي‌دهند و من هم نبايد حرفي بزنم ولي مي‌خوام شوهرم نه اين قدر پولدار باشه كه ديگران بگن شوهر فلاني پولداره و نه مثل خودمان باشد، فقير و بي‌پول و كم نيستند امثال مختار، روشنا، آرزو... و كسي امروز را به آنان تبريك نمي‌گويد





   Resolution: 1024 * 768

حقوق اين وبلاگ محفوظ است و کپي از آن تنها با ذکر نام مجاز مي باشد.

 
  ◄ دوست گرامی :

ما در راستای جهانی شایسته کودکان تلاش میکنم





  ◄ مطالب گذشته :




حتما از مطالب گذشته دیدن فرمایید.



  ◄ لینک دوستان :




  ◄ تالار گفتمان :



.:: برای دریافت کد تالار گفتمان اینجا کلیک کنید ::.